لاطائلات گنگ خوابدیده
صفحات وبلاگ
...
نویسنده: سرو - شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠

ویزایم هنوز نیومده است ولی از امیر خواهش کردم یک قرار با بچه ها تنظیم کند. چرا؟ چون می ترسیدم، می ترسیدم وقت نکنم سر صبر ببینمشان، می ترسیدم اصلا نتوانم ببینمشان، می ترسیدم..

دیروز رفتیم کافه هنر، به جز رامک و سولماز همه بودند؛ الهام، سوسن، فائزه، زهرا، امیر و علی ت. چقدر خندیدیم، چقدر حرف زدیم و چقدر من شرمنده شان شدم به خصوص شرمنده ی آن پاکت سبز. و در تمام مدت بغضی بود که گلویم را فشار می داد؛ مثل ماهی ای که می خواهد از تُنگ بپرد بیرون. مثل پرنده ای که می خواهد پرواز کند.

اگر موقع خداحافظی اصرار داشتم که زودتر برویم به چند دلیل بود:

یکم این که ترس داشتم از ترکیدن بغض، از این که نتوانم جلوی سیل اشک هایم را بگیرم.

دوم این که هوا سرد بود؛ می ترسیدم سردتان بشود، می ترسیدم فائزه حالش خوب نشود..

سومین دلیل هم جهت انبساط خاطرتان: اون آقایی که پولوور قرمز پوشیده بود و اول توی کافه یک جای دیگه نشسته بود بعد جایش را عوض کرد و اومد روبروی میز ما نشست و هر وقت من سرم را بلند می کردم می دیدم زل زده به من، وقتی از در دستشویی آمدم بیرون، وایساده بود جلوی در و خواست که بهم تلفنشو بده! و بعد از این که ما جمع و جور کردیم و از کافه آمدیم بیرون اون هم پشت سر ما بیرون آمد. می ترسیدم بخواهد تا در خانه دنبالم راه بیفتد خنثی

نویسنده: سرو - جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠

هایده دارد می خواند؛ اینترنت عملا چند روزی است قطع است و فقط صفحه های سایت های داخلی باز می شوند. و احتمالا این روند حداقل تا اواسط هفته ی آینده هم ادامه خواهد داشت. این شد که دور خودم چرخیدم و چرخیدم و رسیدم به "ارسال مطلب جدید"! مدتی است چیزی ننوشته ام؛ نه این که ذهنم خالی باشد، نه اتفاقا این قدر پر است که نمی دانم از کجا شروع کنم.

از گفتن نظرم راجع به راهی که فائزه برای زندگی اش انتخاب کرده یا از این انتظار کشنده برای جواب ویزا یا از این که 10 روز دیگه باید آن جا باشم یا از این که هنوز خانه پیدا نکرده ام یا از این که اگر نشود، این جا چی کار کنم یا از این که به یک آدمی که تی شرتی با عکس میلو پوشیده، نمی توانم بگویم که فیلمت بد بود و چقدر با سین توی سینما خندیدیم یا از این که همین الان خانم هایده دارند می فرمایند: شانه  هایت را برای گریه کردن دوست دارم و من چقدر هوس سیگار کرده ام یا از تو که چند روزی است نیستی و من هر لحظه کظم غیظ می کنم تا کار نا پسندی! نکنم. یا از این که دائم به خودم تشر می زنم که جانم نه تنها شبیه رویا بود و شیرین بلکه مثل یک رویا که جایی در زندگی روزمره و واقعیت زمان بیداری ندارد، انتظاری از آن نداشته باش. یا از خیلی خیلی چیزهای دیگر...

نمی دانم از کجا شروع کنم..

نویسنده: سرو - یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠

هفته ی پیش با بر و بچ دوست داشتنی رفتیم تئاتر مشروطه بانو. جدای از این که سه ساعت و اندی طول کشید و به نظرم چندین دیالوگ اضافه بر سازمان داشت؛ اما نکات خیلی جالبی هم وجود داشت. یعنی به نظر من که کل تئاتر استعاره ای بود از وضعیت موجود مملکت. هر چند که در طول 2500 و اندی تاریخ کشور همیشه استبداد وجود داشته است و فقط مربوط به این دوره نیست. دیالوگ ها بسیار کنایی بود. و شخصیت ها می توانستند نمادی  از شخصیت های معاصر باشند. نقش بهزاد فراهانی می توانست نماد موسوی یا کروبی یا به طور کلی اصلاح طلبان باشد که علی رغم کارهای درست و غلط در ابتدای انقلاب، تصمیم به اعتراض به وضع موجود  گرفته اند و تلاش می کنند تا آن را تغییر دهند و خوب واضح و مبرهن است که علی رغم بگیر و ببندها دست از تلاش هم برنداشته اند. بانو هم مصداق مثلا کسانی بود که هنوز در عزم اصلاح طلبان تردید دارند و آن ها را هنوز به چشم یک عده جوان تندرو که از دیوار سفارت بالا می روند، نگاه می کنند.

و خوب در هر حال تئاتر مشروطه بانو به سه ساعت و اندی نشستن می ارزید.

نویسنده: سرو - پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠

می خواهم به آن  فکر نکنم،  می خواهم بشکنم این طلسم چند ساله را، پاره کنم این پیشانی نوشت را.

کنار شرابی که مزه اش یادآور مزه ی آن بطری کذایی است ولی آن رخوت گس و لذت بخش را ندارد حتی بعد از نوشیدن سه گیلاس، و کاسه ی انار، حافظ را باز می کنم و غزلش را مثل خنجری در چشمانم فرو می کند:

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند

وآن که این کار ندانست در انکار بماند

 

اگر از پرده برون شد دل ما عیب مکن

شکر ایزد که نه در پرده ی پندار بماند

 

صوفیان واستدند از گرو می همه رخت

دلق ما بود که در خانه ی خمار بماند

 

خرقه پوشان دگر مست گذشتند و گذشت

قصه ی ماست که در هر سر بازار بماند

 

هر می لعل کزان دست بلورین ستدیم

آب حسرت شد و در چشم گهر بار بماند

 

جز دل من کز ازل با به ابد عاشق رفت

جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند

 

گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس

شیوه ی او نشدش حاصل و بیمار بماند

 

از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر

یادگاری که درین گنبد دوار بماند

 

داشتم دلقی و صد عیب مرا می پوشید

خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند

 

بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد

که حدیثش همه جا در در و دیوار بماند

 

به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی

شد که باز آید و جاوید گرفتار بماند

نویسنده: سرو - سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠

دکتر الف.ف حرف می زند و من فقط تکان خوردن لب هایش را می بینم و چشمم به پنجره ی باز پشت سرش است. سرد است، خیلی سرد. می لرزم. دندان هایم به هم می خورد. نقطه، از نقطه استفاده کن! جمله ات را تمام کن. سردم است. می خواهم از این جا بروم. بگذار بروم، بگذار. به جای خون، جوهر آبی در رگ هایم است. ناخن ها و لب هایم آبی شده اند. بگذار بروم. جوهر به چشم هایم می رسد. همه جا تیره است. اشک می ریزم. اشکِ آبی.

نویسنده: سرو - شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠

دیروز رفتیم سینما آزادی به صرف فیلم سعادت آباد. تقریبا تمام فیلم در خانه ی یاسی (لیلا حاتمی) و محسن (حامد بهداد) اتفاق می افتاد. تولد محسن بود و علی رغم رابطه ی مشخصا بحرانیشان _ آینه ی شکسته ی اتاق خواب_ یاسی به همین مناسبت مهمانی ای ترتیب داده و دوستان نزدیک را دعوت کرده بود. مهمان ها شامل دو زوج بودند: لاله (مهناز افشار) و علی (امیر آقایی)، و تهمینه (هنگامه قاضیانی) و بهرام (حسین یاری). هر سه زوج آشکارا نامتناسب بودند. یاسی و محسن، لاله و علی از لحاظ فرهنگی و اعتقادی -فقط در مورد زوج لاله و علی- دچار عدم تناسب بودند و تهمینه و بهرام هم از لحاظ طبقه ی اجتماعی و احتمالا سن و سال تناسبی با هم نداشتند. و  طبیعتا انتظار اختلاف بین آن ها می رفت.

محسن مردی لاابالی و حقه باز بود که به یاسی خیانت می کرد و از بهرام کلاه برداری.

بهرام آدمی بود که هرچه داشت نتیجه ی ثروت تهمینه بود و در واقع نه شوهر تهمینه بلکه چیزی بیش تر شبیه مباشر او بود.

و اما علی، ظاهرا او از همه شخص موجه تری بود. تحصیل کرده و استاد دانشگاه و قانع به درآمدش و هرچه داشت. ولی علی رغم سطح تحصیلاتش، به شدت عقاید سنتی داشت؛ مخالف کار کردن لاله در بیرون از خانه بود با این استدلال که به درآمد لاله نیازی ندارند. و در نهایت همین عقایدش و همین تحت فشار قرار دادن لاله، او را مجبور به دروغ گفتن برای رسیدن به هدفی که آرزو داشت، کرد. دروغ گفتن فی النفسه مذموم است ولی در این مورد، در واقع علی بود که با سخت گیری، با ارتجاع افکارش، و با پافشاری غیر منطقی روی حرف هایش، باعث اتفاقی که افتاد بود. البته این به این معنی نیست که لاله کاملا بی تقصیر باشد، بلکه او می توانست و باید با علی صحبت می کرد و سعی می کرد او را قانع کند نه این که دروغ بگوید یا مخفی کاری کند.

اشتباه دیگر علی، اعمال خشونتش بود. خشونت فیزیکی به هر دلیلی و در هر شرایطی مذموم است و در نهایت علی تحصیل کرده، علی با فرهنگ، علی دانشگاهی، دست به اعمال خشونت فیزیکی می زند و  نشان می دهد که تحصیلاتش فقط سرپوش کوچک و نا کاملی بوده روی اصل علی که مرد سنتی ایرانی باشد. که با به وجود آمدن یک مشکل یا یک تنش، سرپوش کنار می رود و مرد سنتی ایرانی از زیر آن بیرون می آید. مردی که معتقد است زن باید خانه نشین باشد و اعمال خشونت فیزیکی در صورت تمرد زن، مجاز است. و مجوز انجام تمام این رفتار، جمله ی "دوستت دارم" است.

در مجموع- به جز چند صحنه ی کلیشه ای مثل بریدن انگشت حین خرد کردن سبزیجات توسط یاسی- سعادت آباد، فیلم ملموس و خوبی بود. واقعی بود. رفتار زوج ها با هم از واقعیت انسان بودنشان سرچشمه می گرفت و به هیچ وجه تصنعی نبود حتی "عزیزم" هایی را هم که به کار می بردند، به جا و با موقعیت شناسی محض بود.

دیدنش توصیه می شود!

نویسنده: سرو - جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠

دیروز رفتیم سینما آزادی به صرف فیلم سعادت آباد. تقریبا تمام فیلم در خانه ی یاسی (لیلا حاتمی) و محسن (حامد بهداد) اتفاق می افتاد. تولد محسن بود و علی رغم رابطه ی مشخصا بحرانیشان _ آینه ی شکسته ی اتاق خواب_ یاسی به همین مناسبت مهمانی ای ترتیب داده و دوستان نزدیک را دعوت کرده بود. مهمان ها شامل دو زوج بودند: لاله (مهناز افشار) و علی (امیر آقایی)، و تهمینه (هنگامه قاضیانی) و بهرام (حسین یاری). هر سه زوج آشکارا نامتناسب بودند. یاسی و محسن، لاله و علی از لحاظ فرهنگی و اعتقادی -فقط در مورد زوج لاله و علی- دچار عدم تناسب بودند و تهمینه و بهرام هم از لحاظ طبقه ی اجتماعی و احتمالا سن و سال تناسبی با هم نداشتند. و  طبیعتا انتظار اختلاف بین آن ها می رفت.

محسن مردی لاابالی و حقه باز بود که به یاسی خیانت می کرد و از بهرام کلاه برداری.

بهرام آدمی بود که هرچه داشت نتیجه ی ثروت تهمینه بود و در واقع نه شوهر تهمینه بلکه چیزی بیش تر شبیه مباشر او بود.

و اما علی، ظاهرا او از همه شخص موجه تری بود. تحصیل کرده و استاد دانشگاه و قانع به درآمدش و هرچه داشت. ولی علی رغم سطح تحصیلاتش، به شدت عقاید سنتی داشت؛ مخالف کار کردن لاله در بیرون از خانه بود با این استدلال که به درآمد لاله نیازی ندارند. و در نهایت همین عقایدش و همین تحت فشار قرار دادن لاله، او را مجبور به دروغ گفتن برای رسیدن به هدفی که آرزو داشت، کرد. دروغ گفتن فی النفسه مذموم است ولی در این مورد، در واقع علی بود که با سخت گیری، با ارتجاع افکارش، و با پافشاری غیر منطقی روی حرف هایش، باعث اتفاقی که افتاد بود. البته این به این معنی نیست که لاله کاملا بی تقصیر باشد، بلکه او می توانست و باید با علی صحبت می کرد و سعی می کرد او را قانع کند نه این که دروغ بگوید یا مخفی کاری کند.

اشتباه دیگر علی، اعمال خشونتش بود. خشونت فیزیکی به هر دلیلی و در هر شرایطی مذموم است و در نهایت علی تحصیل کرده، علی با فرهنگ، علی دانشگاهی، دست به اعمال خشونت فیزیکی می زند و  نشان می دهد که تحصیلاتش فقط سرپوش کوچک و نا کاملی بوده روی اصل علی که مرد سنتی ایرانی باشد. که با به وجود آمدن یک مشکل یا یک تنش، سرپوش کنار می رود و مرد سنتی ایرانی از زیر آن بیرون می آید. مردی که معتقد است زن باید خانه نشین باشد و اعمال خشونت فیزیکی در صورت تمرد زن، مجاز است. و مجوز انجام تمام این رفتار، جمله ی "دوستت دارم" است.

در مجموع- به جز چند صحنه ی کلیشه ای مثل بریدن انگشت حین خرد کردن سبزیجات توسط یاسی- سعادت آباد، فیلم ملموس و خوبی بود. واقعی بود. رفتار زوج ها با هم از واقعیت انسان بودنشان سرچشمه می گرفت و به هیچ وجه تصنعی نبود حتی "عزیزم" هایی را هم که به کار می بردند، به جا و با موقعیت شناسی محض بود.

دیدنش توصیه می شود!

نویسنده: سرو - سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠

گودر مُرد. و من هنوز نتوانستم با گولاس ارتباط برقرار کنم.

فیس بوکم را بسته ام.

هنوز جرات نکرده ام در کمد را باز کنم و بلوز مشکی ام را بردارم و بشورم. باید مثل این کارتون ها یک گیره ی مخصوص رخت بزنم به دماغم و بروم بلوز را بردارم بدون اینکه بتوانم بویش را حس کنم، و بشورمش.

درس خواندنم به شدت نمیاد. نه انگلیسی که امتحانش را دارم؛ نه فرانسه که کلاسم را به دو روز در هفته افزایش داده ام.

میم زنگ زده و سراغ رفیقش! را از من می گیرد و می خواهد دعوتمان کند به کنسرت رضا یزدانی. جواب می دهم که خبر ندارم و شاخ هایی را که از تعجب روی سرش سبز شده بود را می توانستم از پشت تلفن ببینم.

حالا دائم بنشینم و به خودم تلقین کنم La vie est belle, La vie est belle!

مطالب قدیمی تر »
این وبلاگ محلی است برای استراحت روانی
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :