- عناوین مطالب
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- فروردین ٩٠
- اسفند ۸٩
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
...باز هم مسئولیت پر کردن کاغذهای دکتر م را قبول کردی و تا صبح خواب دکتر م و برگه های دستور پزشک و فرم های مذکور را دیدی. طبق معمول خیلی زود صبح می شود و تو خسته تر از قبل مجبوری از جایت بلند بشوی. در تمام طول راه پایت روی پدال گاز است که نکند یک وقت ٧:۴۵ به بیمارستان نرسی و شرف یابی به محضر دکتر م دیر بشود. طبق معمول هم بچه ها پشت در اتاق عقب نشینی می کنند و تو را مثل گوشت قربانی می فرستند جلو.معلوم نیست این وحشت احمقانه و بی اساس چه جوری تا عمق وجود این آدم هایی که برای یکیگر زبانشان شش متر دراز است ، رسوخ کرده. بعد از اتمام مورنینگ می روی تا با دکتر م راجع به این که چهارشنبه شب تکنسین اتاق عمل شما را از آن جا بیرون کرده صحبت کنی. دکتر م شروع می کند به منبر رفتن که شما در این تقسیم بندی و سلسله مراتب مثل آمیب هستید در روند تکاملو مدت ها راجع به آمیب بودن شما و این که در مراحل ابتدایی تکامل هستید داد سخن می دهد. در حالی که تو عمیقا به چشم های او خیره شدی تا شاید بتوانی چیزی را از ژشت آن چشم های نافذ بخوانی. نمی دانی چه را .هر مطلبی. فقط اصل قضیه دست یافتن به چیزی است. و در ضمن فکر می کنی که آن نقطه ی کوچک سفید روی قرنیه ی چشم راست دکت چی است!
و هم چنان آمیب آمیب آمیب...
کشیکی..از صبح به جای سه نفر دیگر هم کار کردی و از جراح هایی که فکر می کنندآسمان باز شده و این ها افتاده اند پایین، بد و بی راه شنیدی... بالاخره پایت به پاویون می رسدو تصمیم می گیری بعد از ناهار چرتی بزنی که تلفنت مثل یک خروس بی محلی که روی ویبراتور است زنگ می زند. به صفحه ی تلفن خیره می شوی و هیچ جور نمی توانی اسمی را که داری می بینی هضم کنی. در نهایت به خروس بی محل که اسمش استاد عفونی است جواب می دهی و در حالی که توی ذهنت داری دعا می کنی تا این مکالمه زودتر تمام بشود، استاد داره دعوتت می کند به یک نشست خسته کننده و هر چه سعی می کنی تا سر و ته قضیه را در همان روز هم بیاری، رضایت نمی دهد.
چند ساعت بعد.. که به سرت میزند بروی به بخش سری بزنی و ببینی چه خبر است و در ضمن کاغذهای کذایی دکتر م را هم پر کنی.در همان حال چشمت می خورد به پرونده ای که شرح حال ندارد و بیمار مربوطه بی خبر از شما بستری شده. در یک لحظه احساس می کنی که سوپرمنی و می پری شرح حال طرف را می گیری. با خودت هم فکر می کنی که حتما باز هم بستری خواهید داشت و قطعا سینوی پایلونیدال موضوع جالبی برای مورنینگ فردا صبح نخواهد بود.
ساعت یک و بیست دقیقه ی شب: تلفن زنگ زده و با انترن جراحی کار دارد. به ساعت نگاه می کنی به این امید که از دو گذشته باشد و نوبت تو نباشد ولی خوب طبق قوانین مورفی این گونه نمی شود.
... از بلوک زایمان زنگ میزنم. بیمارمون ویزیت جراحی دارد. لطفا سریع بیایید. در حال بد و بی راه گفتن می روی به سمت بلوک زایمان. برای بیمارحامله شک به آپاندیسیت کردند. از بیمار شرح حال سریعی می گیری و معاینه اش می کنی. با دراز کردن پاهایش دردش بهتر می شود و با خودت می گویی عجب نوابغی بودند که این نوع آپاندیسیت را در خانم حامله تشخیص دادند!
در همان حین تلفن اتاق معاینه زنگ می زند و از قضا با خودت کار دارد. ...:اورژانس انترن جراح
به لعن و نفرین خودت ادامه می دهی و به سمت اورژانس روانه می شوی.... پزشک عمومی اورژانس تو را می بیند و با تعجب می پرسد که نصف شبی این جا چی کار داری. که در نهایت مشخص می شود انترن داخلی محترم سر خود زنگ زده و تو را خواسته بدون این که حتی تشخیص بیمار مسجل بشود. و این بار هم به دلیل یبوست بیمار تو در اورژانس حضور به هم رساندی.
خلاصه بالاخره صبح می شود و بعد از این که تو مورنینگ را هم برگزار کردی به این نتیجه می رسی که کشیک جراحی به شبی چهار انترن نیاز ندارد و تو به تنهایی همه را حریفی...!
اعصابت خورد است.چند روز است نه درست خوابیدی و نه غذا خوردی. بعد از ناهار برایت فیلم " کوری" را می گذارند تا ببینی.سعی می کنی تک تک صحنه های فیلم را برای خودت معنی کنی.پیش خودت فکر می کنی حالا که همه کور شدند ، با هم برابر هم شدند. یا فکر می کنی برگشتند به ابتدای خلقت. یا اینکه وقتی پای زنده بودن وسط می آید، چقدر آدما وحشی هستند. مرتب به ساعتت نگاه می کنی و فکر می کنی که چقدر فیلم طولانی است. در نهایت هم که فیلم تموم می شه نتیجه می گیری که برای عصر یک روز تعطیل ، فیلم ناراحت کننده اصلا به درد نمی خورد حتی اگر داستانشو ساراماگو نوشته باشه.
كاربر گرامي
با سلام و احترام
پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:
http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت
در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir
و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.
همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com
با تشكر
مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي
http://ariagostar.com
- زاینده رود
- بهاریه
- تولد!
- ب.ک
- بلاد کفر نامه ی 2
- بلاد کفر نامه
- شب، سکوت، کویر
- وارونگی
- سهشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠
- شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠
- جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠
- ...
- تمرین اینترنت ملی
- مشروطه بانو
- یلدا
- آبی
- سعادت آباد
- سعادت آباد
- La vie n'est pas belle
- بالغ از سیزده به در باز می گردد.
- بالغ به سیزده به در می رود
- پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠
- چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠
- یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠
- از بی مریضی در ییلاقِ فشم
- هاراکی ری
- دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠
- یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠
- از نوشتن
- یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠
- آشوبگر
- +AB
- آن دم که با توام
- این روزها
- بابل
- پاک نویسی از چرک نویس
- پنجره
- جوگیریات
- حزن نگاه
- خواب گریز
- در تلخ هندوانه
- دکتر کوچولو
- شکلات تلخ
- کلاغ سپید
- کلوناد
- کوبه
- کیوان
- مدلاگ
- مرا آفرید آن که دوستم داشت
- موسم گلگون
- مومو
- نم نم
- نوشته های یک محکوم
- هر کتابی که می خوانم
- زرمان
- از زندگی
- اخبار فناوری اطلاعات
- شبکه اجتماعی بهشت من
- باشگاه مدیران و متخصصان
