لاطائلات گنگ خوابدیده
صفحات وبلاگ
نویسنده: سرو - یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸

اولش از یک زخم شروع شد. یک رخم کوچک. ولی کسی محلش نگذاست. شاید هم گذاشت ولی به درمان جواب نداد. گذشت و گذشت..یک ماه ، دو ماه، شش ماه ، یک سال.. تا این که زخم بزرگ و بزرگ تر شد.  برای بهبودش انواع و اقسام دوا درمون ها را انجام دادند ولی نتیجه نگرفتند. تا بالاخره دکترها یک تیم تشکیل دادند و راجع به این مساله با هم مذاکره کردند. حاصل مذاکره خبر خوبی نبود ، شاید هم بود چون جان بیمار را نجات می داد. تصمیمشان را اعلام کردند... باید قسمتی را که زخم دارد از بدن جدا کرد.با قاطعیت تمام روی حرفشان ایستادند. و در نهایت طی یک عمل سخت و طولانی این کار را انجام دادند.

او زنده مانده بود و نفس می کشید و خودش هم به این یقین رسیده بود که بهترین کار انجام شده ولی هنوز دلش برایش تنگ می شد. حتی گاهی حسش می کرد، انگار که وجود دارد و با خود می گفت: کاش که می شد نشود. 

 

 

این وبلاگ محلی است برای استراحت روانی
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :