لاطائلات گنگ خوابدیده
صفحات وبلاگ
 
نویسنده: سرو - چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸

این قدر یادداشت عاشقانه این جا می نویسم،

این قدر سوگواری می کنم،

این قدر اسمت را فریاد می کنم،

این قدر نشانه هایت را همه جا می بینم،

این قدر خوابت را می بینم،

این قدر....

تا بفهمی چقدر، چقدر مثل عاشق های توی قصه ها دوستت دارم.

امضا: ویس، لیلی، شیرین،ژولیت،عذرا و....

نویسنده: سرو - سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸

حرف عاشقانه زدن. گاهی روی رادار ظاهر شدن و ابراز محبت کردن. کادو دادن و کادو گرفتن. مثل آب نبات دادن به یک بچه می مونه. ولی اون بچه بزرگ می شود و دیگه آب نبات کاملا خوشحال و راضی اش نمی کند. دلش چیزایی بزرگ تر از آب نبات می خواهد. برای یک رابطه هم اونا لازم است ولی کافی نیست. کم کم چیزای بیشتری لازم است. خیلی بیشتر

 
نویسنده: سرو - دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸

دی شب خوابتو دیدم.

واقعی و ملموس.. حتی ملموس تر از هر لحظه ای در واقعیت.

نزدیک، خیلی نزدیک حتی نزدیک تر از هر لحظه ای در واقعیت.

ولی رفتی، گم شدی..عین واقعیت.

 

 
نویسنده: سرو - شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸

عدم حضورت از درونم زبانه می کشد و حضورم را خاکستر می کند و بود و نبودت را فریاد می زند.

 
نویسنده: سرو - شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸

موبایلم را که خاموش می کنم، صبح وحشت دارم از روشن کردنش.

می ترسم روشن کنم و ببینم که خبری از تو نیست. می ترسم معجزه حقیقت نداشته باشد.

 
نویسنده: سرو - شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸

یک ماه و نیم گذشته است. با خط های روی دیوار نمی شمارم. زخم های قلبم فریاد می زنند. چوب خط ها، روی قلبم کشیده می شوند. هر روز، هر خط، یک زخم.

با هر تپیدن قلبم، خون از زخم ها فواره می زند. زخم ها خون و درد را فریاد می زنند.

نفسم می گیرد. به تقلا می افتم. دارم خفه می شوم. به سینه ام خنجر می زنند. تیر می کشد.

چشم هایم می سوزند. داغ داغ اند. رد اشک روی صورتم زخم می گذارد.

نویسنده: سرو - جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۸

پیانوی بیچاره بعد از هزاران سال بالاخره کوک شد..

باشد که بانگش از این خانه به گوش برسد..

 
نویسنده: سرو - پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸

چقدر آرامش آورد وقتی که بازو هامونو گره زدیم به هم و پیاده روی خیابون انقلاب را یواش یواش رفتیم و آهسته با هم حرف زدیم. حرف های نگفته را..

مرسی پگاه

 
نویسنده: سرو - پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸

تا کی به اطرافم نگاه کنم و بگم: " کاش به جای همه ی اون آدم ها، تو بودی"؟

نویسنده: سرو - دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸

من مهارت های اجتماعی قوی ای ندارم. نمی توانم سریع با آدم ها ارتباط برقرار کنم و دوست بشوم. نمی توانم آغازگر یک محاوره باشم. نمی توانم از ابتدا سر شوخی را با کسی باز کنم. حداقل توی برخورد اول خیلی جدی و رسمی ام. و ساکت البته.

خیلی از عوامل هم می توانند باعث سکوت من بشوند.

وقتی ناراحتم سکوت می کنم و بیشتر و بیشتر نمی توانم حرف بزنم.

وقتی عصبانی ام هم. چون نمی خواهم به کسی آسیب برسانم. با زبان تلخم شاید.

وقتی فکر می کنم.

وقتی اضطراب دارم.

وقتی... خیلی وقت ها بی صدا هستم.

نویسنده: سرو - یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸

می گه: جلیقه ی سفید پوشیده بود روی یک پیرهن چارخونه.

توی قلبم خنجر می زنند..

می گم: خدا رو شکر من اونجا نبودم.

 
نویسنده: سرو - جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۸

گم می شود دراین هیاهو آواز عاشقانه ی من

نویسنده: سرو - پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

حرف زدن با آدم های قدیمی حال من را خوب می کند.

آدم هایی که می توانم باهاشون به کارهای احمقانه و خنده  دار گذشته بخندم. اینقدر بخند یم که ا ز خنده بر بشویم و اشک توی چشم هامون جمع بشه.

آدم هایی که حتی من را بهتر از خودم   می شناسند.

یا حتی آدم هایی که  نظرت را راجع به فلان موضوع  برایشان توضیح می دهی، آن ها هم یادداشت می کنند و می گویند متوجه شدم ..

آدم های منطقی

آدم هایی که منطق من را می فهمند.

 

 
نویسنده: سرو - سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸

من نه منم، نه من منم

نویسنده: سرو - سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸

اشک ریختن بالای سر گوری که تویش مرده نیست، تعطیل!

 
نویسنده: سرو - شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸

همه جا، همه جا پر است از نبودنت..

نویسنده: سرو - شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸

لعنت به  تو که دلم برایت تنگ می شود..

لعنت به من که دلم برایت تنگ می شود..

نویسنده: سرو - چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸

بعد از یک منبر مفصل به نتیجه ی زیر رسیدم:

 من قوی و مستقل ولی

                                               تنهام.

 
نویسنده: سرو - چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸

چو شو گیرم خیالت را در آغوش

                                                      سحر از بسترم بوی گل آیو

نویسنده: سرو - سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸

 

من به روزهای روشن ایمان ندارم.

من به معجزه ایمان ندارم.

من به "صبر کن همه چی درست می شه" ایمان ندارم.

من به شاید ها ایمان ندارم.

من به خدا ایمان ندارم.

من به آینده ایمان ندارم.

من به خواب ماهی دیدن ایمان ندارم.

من به "روزی ما دوباره کبوترهایمان را پرواز خواهیم داد" ایمان ندارم.

من به تغییر ایمان ندارم.

من به امید ایمان ندارم.

من به خودم  هم دیگر ایمان ندارم.

من دیگر...ایمان ندارم.

نویسنده: سرو - دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸

ما (من و خواهرم) آدم های تنهایی و انزوا هستیم.

 
نویسنده: سرو - یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸

دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است

                                          گو بر آن خوش که هنوزش نفسی می آید

نویسنده: سرو - یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸

علی رغم این که من اصولا و به صورت بنیادین آدم صلح طلبی هستم، ولی برای رسیدن به خواسته هایم به خصوص آن هایی که فکر می کنم برایم آرامش به همراه دارند، می جنگم.

از چندین و چند سال پیش بود که لباس رزم پوشیدم و شمشیرم را از نیام خارج کردم. در تمام این مدت هم برای خواسته هایم جنگیدم. با سنت ها و آداب کهنه و خاک گرفته جنگیدم. با شمشیرم شنل پوسیده ی عرف را دریدم. حتی همزمان در چندین جبهه می جنگیدم.

می جنگم تا به صلح برسم. می جنگم تا روزی بتوانم با آرامش بخوابم. تا با انگیزه صبح از خواب بیدار شوم و بتوانم روزی پربار داشته باشم. می جنگم برای احساس رضایت از خود.

از رفتن راه راست و از پیش تعیین شده، راهی که پیشتر بارها و بارها توسط دیگران طی شده و امنیتش تضمین است، اجتناب می کنم. من در پی راه های پر پیچ و خم هستم.راه سنگلاخ، مرتفع..

کسانی که در راه رسیدن به خواسته هایشان تلاش نمی کنند، کسانی که از خطر کردن اجتناب می کنند، در نظرم انسان های خسته کننده ای می آیند.

گاهی هم حتی با جنگیدن راهی از پیش نمی برم زیرا که افسار همه چیز به دستم نیست. و در این زمان است که احساس شکست می کنم. حس ناتوانی بیمارم می کند. آری جبر است که مرا شکست می دهد.

نویسنده: سرو - شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸

چی می جورین توی این آسایشگاه من؟

روزی ٢ بار ٣ بار.. به نوبت ..

یک بار تو یکبار اون

پی نوشت:این یادداشت مخاطبان خاص دارد نقطه سر خط

این وبلاگ محلی است برای استراحت روانی
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :