- عناوین مطالب
- اردیبهشت ٩۱
- فروردین ٩۱
- اسفند ٩٠
- بهمن ٩٠
- دی ٩٠
- آذر ٩٠
- آبان ٩٠
- مهر ٩٠
- شهریور ٩٠
- امرداد ٩٠
- تیر ٩٠
- خرداد ٩٠
- اردیبهشت ٩٠
- فروردین ٩٠
- اسفند ۸٩
- بهمن ۸٩
- دی ۸٩
- آذر ۸٩
- آبان ۸٩
- مهر ۸٩
- شهریور ۸٩
- امرداد ۸٩
- تیر ۸٩
- خرداد ۸٩
- اردیبهشت ۸٩
- فروردین ۸٩
- اسفند ۸۸
- بهمن ۸۸
- دی ۸۸
- آذر ۸۸
- آبان ۸۸
- مهر ۸۸
- شهریور ۸۸
- امرداد ۸۸
- تیر ۸۸
- خرداد ۸۸
- اردیبهشت ۸۸
- فروردین ۸۸
- اسفند ۸٧
فکر کردم شاید همراه با معجزه ای بیایی
ولی چه بی حاصل آرزومندت بودم
امروز عصر عمه ام تلفن کرد و بدون این که بپرسه می تونن بیان اینجا یا نه، گفت که ما داریم میایم اونجا. (درجهت پس دادن عید دیدنی ما. اگر بناست به این آداب پابند باشیم، چه بهتر که کامل رعایتش کنیم. بابای من بزرگ تر است ولی ما اول رفتیم خونشون).
خلاصه این ما داریم میایم از ساعت ۴ تا ٧ طول کشید. بالاخره بعد از ٣ ساعت اومدن.
حین صحبت کردن هم از دیگر را چه حاضر باشن چه غایب با لفظ جون یاد. رفتم یک بسته برای سیمین جون پست کنم امریکا. سپیده جون چطوری؟ سوسن جون بیا بریم خونه ی ما.( این آدم ها با هم خواهرن)
سپیده جون(!) روزی که ما رفتیم خونشون، خواب تشریف داشتن و به ما هم اعلام شد که خواب تشریف دارن و ما بیدارشون نخواهیم کرد به احترام شما.
سپیده جون: آخه یکی از دیسک های کمرم زده بیرون. دوباره ام آر آی کردم فردا می رم دکتر. می دونین نه این که جای بدی هم هست!
دهن من از تعجب اعتماد به نفس و اینا باز که خوب تو که بعد از ١٠٠ بار کنکور دادن آخر سر تربیت بدنی شاهرود قبول شدی و هنوز هم تمومش نکردی، از کجا می دونی که بد جاییه؟ خوبه که اولا من ناسلامتی دکترم. دوما با هم یک مدرسه می رفتیم و من وضع خراب درس و مشقش را می دونم. سوما که ٢سال ازم بزرگتره و حداقل دوسال دیرتر از من رفت دانشگاه.
می پرسم: حالا کجا هست؟
سپیده جون می گه: ال فایو اس وان
این بار بیشتر دهنم از میزان اعتماد به نفسشون باز می مونه.
پی نوشت١: دیر اومدن، از خودشون هم کلی تعریف کردن، برنامه ی من و ال را هم به هم زدن.
پی نوشت٢: خیلی یادداشت بدجنسی بود ولی خوب کردم.
می گم: دست آویزه مادر جان
می گه: نه مادر، حبل المتینه
ادای دین کوچکی تا بعد مفصلا تعریف کنم...
مرسی ال خواهری خود خودم
مرسی سولماز خوش قلب آرومم
مرسی الهام برنامه ریزم
مرسی فائزه ی همیشه شادم
مرسی حسین پسر عزیزم
مرسی شاهین پیشیم
مرسی امیر مقیمی با نمکم
مرسی علی مهربون کم حرفم
مرسی علی بلیغی هنرمندم
آرزو می کردم که آغوش بزرگی داشتم که همه تونو با هم و هم زمان بغل می کردم.
من چقدر خوشبختم که شما را دارم.
مرسی
بعد از ظهر بود و باد خنکی از پنجره به درون نفوذ می کرد. اتاق نیمه تاریک بود. آهنگی که از اسپیکر های پی سی پخش می شد، مثل گردبادی فضای اتاق را احاطه کرده بود.
..You're my destiny
مرد روی تخت به شکم خوابیده بود. و هرچه خوابش عمیق تر می شد، بیشتر شبیه بچه ها می شد.
زن روی صندلی نشسته بود و به او نگاه می کرد. در نظر زن، مرد همچنان که زمان سپری می شد، کوچک و جوچک تر می شود. مرد به اندازه ای کوچک شد که به راحتی در یک گهواره جا می گرفت.
زن با خود فکر کرد چقدر دوست ندارد وقتی مردی مانند یک کودک نیاز به حمایتش دارد؛ حتی اگر فقط در خواب این گونه به نظر بیاید.
زن دوست داشت مرد، حتی در بدترین و دشوارترین شرایط خداقل ظاهر مردانه اش را حفظ کند اگر چه در درونش یک کودک خسته و تنها و نیازمند حمایت و در آغوش کشیده شدن وجود داشته باشد.
زن دوست نداشت مادرانه و حمایت گر مرد را در آغوش بگیرد و در گهواره بگذارد.
زیر لب زمزمه کرد: you are not my destiny.
تا به حال هیچ گاه این گونه کسی را عاشق نبوده ام.
تا به حال هیچ گاه این گونه خود را نیافته بودم.
تا به حال هیچ گاه این گونه کمر خم نکرده بودم.
تا به حال هیچ گاه این گونه روی زانوان لرزانم ننشسته بودم.
تا به حال هیچ گاه این گونه طلب خبری از تو را از قاصدکان مسافر نکرده بودم.
تا به حال هیچ گاه نامت را از شکوفه ها نپرسیده بودم.
تا به حال هیچ گاه بویت را از لا به لای زمزمه ی برگ های بهاری نفس نکشیده بودم.
تا به حال هیچ گاه آسمان این گونه چشمان تو را در آغوش نداشت.
تا به حال هیچ گاه خاک خیس گرمی دستان تو را نداشت.
تا به حال هیچ گاه من این گونه تهی از خود نبوده ام.
تا به حال هیچ گاه من این گونه سرشار از تو نبوده ام.
تا به حال هیچ گاه این گونه کسی را عاشق نبوده ام.
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را که با اندازه ی تنهایی من جا دارد
بردارم
و به سمتی بروم..
کافه گندم، یک روز به فلان برامون فال خرید:
به حسن خلق و ملاحت کس به یار ما نرسد..
یادته بهت گفته بودم "فکر کنم آدم از عاشقی کردن هم خسته می شود." ؟
و تو پاسخ داده بودی "آره"
الان می خواهم جمله ام را تصحیح کنم..
" آدم از عاشقی کردن خسته نمی شود، از بلاتکلیفی خسته می شود".
تا آخر دنیا عاشقی ات را می کنم..
گفته بود می خواهد برای امتحان یو اس ام ال ایی درس بخواند. می گفت عاشق ارتوپدی است. می گفت اگر توی دووران تحصیل امتحان بدهد، از نظر اون ور آبی ها بهتر است.
دیروز زود رسیده بودم. خیلی زود. رفتم تیمورزاده تا کتاب هایش را ببینم.
33000 تومان پول فلش کارت یو اس ام ال ائی دادم.
این روزها نزدیکی.
احساست می کنم.
وقتی راه می روم، پشت سرم هستی. می دانم اگر سر برگردانم، نگاه مهربانت را خواهم دید که به من دوخته شده است. در عمق چشمانت خود را خواهم دید.
لاله ها، پامچال ها، بنفشه ها، زنبق ها و نرگس های بهاری بوی تو را می دهند.
صدای باران، آهنگ قدم های توست.
وقتی می آیی آسمان دهل می زند و فشفشه روشن می کند.
در تمام چاله های آب، عکس توست که مهربانانه به آسمان لبخند می زند.
این روزها نزدیکی.
بارون میاد.. برف پاک کن هم دیگه حریف شر شر بارون نیست. ابرهای بهاری دارن قدرتشونو به ابرهای لاجون زمستون نشون می دن.
هر وقت بارون این طور خودشو بی امان می کوبه، یاد یک روز پائیزی می افتم که کنارت توی اون ماشین سرمه ای نشسته بودم و ابرها هم های های گریه را سر داده بودند. دریا دریا اشک می ریختند. من کنارت احساس امنیت می کردم. با این که از عصبانیت خونت به جوش بود ولی آرام و با دقت می روندی.
یادم نمیاد حتی یک کلمه حرف زده باشیم..ولی حس خوبش همیشه با من هست. آرامش مطلق، امنیتی که تو به من می دادی.
بارون شر شر برای من طعم اون روز را می ده.
یک روز قشنگ بهاری بود. هوا ابری و خنک و دو نفره و عاشق کش. کشیک بودیم ولی هوا و سبزی تازه ی برگ های بهاری ما را به خود می خواند و خلاصه، هوا هوای کشیک نبود.
وارد اتاق معاینه شدند و ساک بچه را گذاشتند روی تخت. نگاهش کردم..تکان نمی خورد؛ خواب نبود، بی حال بود. محدثه ۵ ماهه بود ولی به سختی هیکلش به یک بچه ی سه ماهه می برد. مادرش گفت: خوب شیر نمی خورد. گریه می کرد. گفت وقتی هم که به دنیا آمد مدتی این جا بستری بوده و خلاصه پرونده را به دستم داد.
دکتر ا. و امبیگوس ژنیتالیا و سپسیس. اولین تشخیص که مزخرف ترین وصله ای بود که می شد به این بچه ی بیچاره چسباند. ولی خوب دومی بعید نبود.
پدر و مادرش عهدشان در آسمان ها بسته شده بود! پسر عمو، دختر عمو بودند و اولین فرزندشان هم با مشکلات زیادی به دنیا آمده بود و در دو ماهگی از بین رفته بود.
محدثه با تشخیص پنومونی بستری شد. آنتی بیوتیک درمانی آغاز شد. ترشحاتش زیاد بود و دائم نیازمند ساکشن بود. تنفسش هم مدام قطع می شد. به سختی زیر هود اکسیژن خونش طبیعی می ماند. هنوز توانایی شیر خوردن را نداشت.
چند روز گذشت و محدثه بهتر نشد. باز هم ما کشیک بودیم (من و ال). بچه مدام آپنه می کرد (تنفسش قطع می شد). ترشحاتش هم چنان زیاد بود. باید در آی سی یو بستری می شد و در بیمارستان ما وجود نداشت. به سختی برایش از بیمارستان رسول اکرم پذیرش گرفتیم. یک تخت خالی داشتند. باران می بارید. باران شر شر می بارید. آمبولانس کنار در بخش اطفال نگه داشت . همه جا سرد و خیس بود. من و ال با هم سوار آمبولانس شدیم.محدثه در آغوش مادرش بود و ال پوآر در یک دستش بود و با دست دیگر هود اکسیژن را روی سر محدثه نگاه می داشت. دستگاه پالس اکسی متر هم روی پای من بود. یک چشمم به صفحه ی دستگاه بود و چشم دیگرم به محدثه.با یک دست هم سعی می کردم تعادل مادر محدثه را وقتی آمبولانس لکنتی توی دست اندازهای بی شمار خیابان های خیس تهران می افتاد، حفظ کنم.
مادرش به محدثه خیره شده بود، گریه می کرد و حرف می زد. می گفت: حال برادرش از محدثه وخیم تر بود. می گفت محدثه قوی تر از برادرش است. می گفت دختر عموی شوهرش است. گریه می کرد.
ال صورتش را برگردانده بود و بی صدا اشک می ریخت.
من به سختی جلوی گریه ام را گرفته بودم و سر ال را می بوسیدم.
خیابان شلوغ بود و باران هم لحظه ای امان نمی داد. احساس می کردم هیچ گاه نخواهیم رسید.
از آمبولانس پیاده شدیم و خیس رسیدیم به اورژانس. گفتند مستقیما ببریدش به آی سی یو.
راه روها بی انتها و پیچ در پیچ بودند. محدثه در آغوش پدر بود و مادرش گریان. من و ال در جهات مخالف در راه روها می دویدیم تا شاید راهی پیدا کنیم.
بالاخره رسیدیم و محدثه روی تخت آی سی یو خوابید. ولی من اصلا مطمئن نبودم که از آی سی یو بیرون خواهد آمد یا نه. پر از حس مرگ بودم. بعد از مدت مدیدی رزیدنت اطفال سلانه سلانه وارد شد با بی ادبی تمام و بدون حتی دادن جواب سلام ما و معرفی کردن خودش. سعی کردم کارتش را بخوانم و بفهمم که آیا شخص مورد نظر ماست یا نه. بود و من شروع به حرف زدن کردم.
کارمان تمام شده بود و باید بر می گشتیم. مادر محدثه گریان بود و اطمینان از بهبودی او را از ما می خواست. چاره ای جز دل داری دروغ نداشتیم. (حداقل من به حرف هایی که به مادرش می زدم اعتقادی نداشتم). مرگ بود که محدثه را بغل گرفته بود. من حضورش را حس می کردم.
در راه برگشت من و ال کنار هم نشسته بودیم و چشم هایمان پر از اشک بود مثل ابرهای بهاری.
دل و دینم دل و دینم ببرده است
بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش
بی مقدمه می روم سر اصل مطلب..
وقتی کسی واژه ای را اشتباه تلفظ می کند یا اشتباه در جمله به کار می برد-منظورم از لحاظ دستوری است- یا معنی واژه ای را دقیقا نمی داند و آن را به کار می برد و نتیجه یک جمله ی بی معنی و اشتباه می شود، دلم می خواهد سرم را به دیوار بکوبم.
به نظر من هر واژه ای منحصرا برای خودش شخصیت و منزلت و احترامی دارد که با تلفظ نادرست یا کاربرد اشتباه آن، شأن و منرلتش از بین می رود و مورد بی احترامی قرار می گیرد.
برای مثال: به سیب زمینی بگویند سیب زمنی به فتح میم. خوب وقتی در حالت عادی به زمین می گویید زمین، چرا وقتی با سیب همراه می شود تبدیلش می کنید به زمن؟
یا مثلا بیسکویت..تلفظ می شود بسکوت. خوب چرا؟ (البته الان در مورد این واژه ی نامأنوس یک توجیهی به ذهنم رسید که بماند)
یا در مورد جایگاه و کاربرد کلمات در جمله: اسم فاعل را به جای مفعول یا اسم مفعول را به جای فاعل به کار بردن و غیره.
تمام این قضایا به شخص گوینده هم بستگی دارد. طبیعتا اگر این اشتباهات از طرف یک فرد با تحصیلات بالا سر بزند، شنونده بیشتر مشمئز می شود. علی الخصوص که آن فرد بسیار هم ادعای ادیب بودن و با مطالعه بودن داشته باشد و اصرار بر اظهار نظر در هر زمینه ای.
البته اشتباه کردن فی النفسه اشکالی ندارد، درصدد تصحیح اشتباه بر نیامدن و پافشاری روی آن و تلاش نکردن برای یادگیری است که مشکل ساز است.
در ضمن استفاده نکردن از واژه های گوناگون و عدم گسترش دایره ی لغات هم به نظر من ظلم در حق زبان مادری در درجه ی اول و بعد زبان های دوم و سوم و الخ می باشد.
پی نوشت١: مطالب بالا به این معنی نیست که من اصلا اشتباه نمی کنم.
پی نوشت٢:دششویی هم خیلی روی اعصابه!
پی نوشت٣: می خواستم یادداشت محدثه را بنویسم ولی دیدم این واجب تر است.
پی نوشت۴: مثلا می خواهند بگن من خوشگلی را دوست دارم، به جایش می گن تو خودت می دونی که من خیلی آدم خوشگلی هستم!
پی نوشت۵:البته در اصل جمله کلمات دیگری به جای خوشگل و خوشگلی بوده.
پی نوشت۶: شاید این که دوباره پی نوشت نوشتن را برای یادداشت هایم شروع کردم، این معنی را بدهد که دارم به زندگی عادی برمی گردم.
زن..
جنس لطیف..
ناز و کرشمه..
پر از نیاز..
پر از درخواست..
مرکز توجه..
خورشید عالم تاب..
من
اما
زن بودن را یاد نگرفته ام..
کرشمه نمی توانم..
مغرورم..
درخواست ندارم..
یاد گرفته ام درخواست نداشته باشم، کمک گرفتن کسر شأن است..
لوس نباشم..
از دیگران مواظبت کنم..نیازی به مواظبت نداشته باشم..
مسئولیت دنیا بر شانه های من است..
من در تعریف زن نمی گنجم..
من زن بودن را بلد نیستم..
تمام این کارهایم...یعنی از برگشتنت
از داشتنت
نا امید شده ام..
پرسید: وقتی عکس را به بچه ات نشون می دی، می گی این کی بود؟
مکث می کنم و سپس پاسخ می دهم: یک دوست خوب!
بعد ازظهر است و آفتاب مستقیم می زند توی جاده.
تهران ٢٠۶ کیلومتر
پسرای عمو صحرا دل ما پیش شماست
نکنه فکر کنین حقه زیر سر ماست
ننه دریای حسود کرده این آتش و دود
زیر لب با خودم زمزمه می کنم تا خوابم نگیرد.
چشمم به جاده است. به نظرم کمی جلوتر جاده خیس است؛ سرعتم را کم می کنم. می رسم و می بینم آبی که دیده بودم چیزی جز تلالو آفتاب و خطای دید من نبوده است.
به کیلومتر شمار نگاه می کنم..٨٣ ٨۴ ٨۵... به خودم می گویم بهتر است هر یک کیلومتر را نشمری، چون از شمردن نه تنها چیزی کم نمی شود، بلکه طولانی تر هم به نظر خواهد آمد.
عقربه ی بنزین پایین و پایین تر می آید و من تا به این جا هیچ پمپ بنزینی ندیده ام.
می رسم به آرادان... حتی در ولات خودش هم یک پمپ بنزین وجود ندارد؛ چگونه دل بستند که برای باقی ولات کاری بکند.
وارد شهر گرمسار می شوم به امید پیدا کردن پمپ بنزین. تابلویی می بینم که رویش نوشته شده است: "پمپ بنزین و تهران" !
کلید و کارت سوخت را تحویل می دهد و با لحن آرامی می گوید: بعد از پل، جاده ی تهران است. خوش آمدین.
می رسم به افسریه..راه بندان است و من خسته ام.
به سمت رسالت شلوغ است. راه تهران پارس را انتخاب می کنم. باز هم شلوغی..هوا تاریک می شود و هم چنان در خیابان..
با خودم فکر می کنم این مسیر هم اضطراب آور است و هم شلوغ..هیچ خیری درش نیست.
... به خانه می رسم نقطه.
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
وآنکه این کار ندانست در انکار بماند
اگر از پرده برون شد دل ما عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده ی پندار بماند
صوفیان واستدند از گرو می همه رخت
دلق ما بود که در خانه ی خمار بماند
خرقه پوشان دگر مست گذشتنند و گذشت
قصه ی ماست که در هر سر بازار بماند
هر می لعل کزان دست بلورین ستدیم
آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند
جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند
گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس
شیوه ی او نشدش حاصل و بیمار بماند
از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر
یادگاری که درین گنبد دوار بماند
داشتم دلقی و صد عیب مرا می پوشید
خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند
بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد
که حدیثش همه جا بر در و دیوار بماند
به تماشاگه زلفش دل حاقظ روزی
شد که باز آید و جاوید گرفتار بماند
- زاینده رود
- بهاریه
- تولد!
- ب.ک
- بلاد کفر نامه ی 2
- بلاد کفر نامه
- شب، سکوت، کویر
- وارونگی
- سهشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠
- شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠
- جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠
- ...
- تمرین اینترنت ملی
- مشروطه بانو
- یلدا
- آبی
- سعادت آباد
- سعادت آباد
- La vie n'est pas belle
- بالغ از سیزده به در باز می گردد.
- بالغ به سیزده به در می رود
- پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠
- چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠
- یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠
- از بی مریضی در ییلاقِ فشم
- هاراکی ری
- دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠
- یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠
- از نوشتن
- یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠
- آشوبگر
- +AB
- آن دم که با توام
- این روزها
- بابل
- پاک نویسی از چرک نویس
- پنجره
- جوگیریات
- حزن نگاه
- خواب گریز
- در تلخ هندوانه
- دکتر کوچولو
- شکلات تلخ
- کلاغ سپید
- کلوناد
- کوبه
- کیوان
- مدلاگ
- مرا آفرید آن که دوستم داشت
- موسم گلگون
- مومو
- نم نم
- نوشته های یک محکوم
- هر کتابی که می خوانم
- زرمان
- از زندگی
- اخبار فناوری اطلاعات
- شبکه اجتماعی بهشت من
- باشگاه مدیران و متخصصان
