لاطائلات گنگ خوابدیده
صفحات وبلاگ
 
نویسنده: سرو - چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩

عمه شدم....

نویسنده: سرو - دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩

بالاخره این فیلم قوی سیاه را دیدم. اول این که شباهت بسیار زیادی با فیلم معلم پیانو داشت. یعنی شخصیت اصلی داستان یک آدم موفق در کارش بود با یک مادر مقتدر که این با این اقتدارش و کنترل بیش از حد فرزندش،در واقع یک بیمار روحی تربیت کرده است و اجازه ی تنفس و رهایی به او نمی دهد. و خوب این قسمت های فیلم بسیار بسیار آزار دهنده بود. و حتی وقتی در کشاکش جنگ با این قضیه بود هم خیلی خوشایند نبود. و خوب در نهایت این نبرد را به صورت زیبایی پایان بردند. موسیقی فیلم هم که حرف نداشت. اجرای بسیار عالی ای از باله ی دریاچه ی قو بود.

والسلام

نویسنده: سرو - یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩

عید دو سال پیش کلاه قرمزی  پخش می شد. قبل از برنامه ی کلاه قرمزی که من عاشقش بودم، کانال ٣ جومونگ را پخش می کرد به مدت ١ ساعت تمام. روزهایی که کشیک بودم برای این که اختیار تلویزیون را در زمان پخش کلاه قرمزی داشته باشم، مجبور بودم زنبیل بگذارم و بنشینم و جومونگ را هم که بسیار طرفدار داشت ببینم. بی انصاف چقدر هم طولانی بود و چقدر هم چرند! خلاصه دق می کردم تا سریال پر طرفدار جومونگ که برای دیدنش اتاق گوش تا گوش پر می شد، تمام شود و بروم روی صندلی و کانال را عوض کنم و کلاه قرمزی ببینم. خلاصه مشقتی می کشیدم برای دیدنش.

و حالا دوباره عید و کلاه قرمزی ولی این بار بی مشقت...

نویسنده: سرو - دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩

از صحبت کردن با تلفن بدم میاد؛  البته قبلا خوشم می آمد و عملا به تلفن آویزان بودم. شاید هم خوشم نمی آمده و خودم فکر می کرده ام که دوست دارم. القصه که در حال حاضر ترجیح می دهم با آدم ها رو در رو معاشرت کنم تا این که وقتم را پای تلفن تلف کنم. وقتی با تلفن حرف می زنم، هیچ کاری نمی توانم بکنم ولی وقتی چت می کنم یا اس ام اس می زنم، هم زمان می توانم کارهایم را هم انجام بدهم. حالا قضیه ی غامض تر این است که نه تنها الان دوست ندارم با تلفن صحبت کنم، بلکه حتی اگر تلفنم هم زیاد زنگ بخورد حتی اگر آدم های مختلفی باشند هم کلافه می شوم.  حتی چند روز پیش"شین" گفت یک بار به این علت که زنگ زده بود، دعوایش کرده ام! (یادم نبود اصلا و معذرت می خوام).

 

 
نویسنده: سرو - جمعه ٦ اسفند ۱۳۸٩

الان حالم خیلی خوب است. عاشق این موقع از سال ام. وضعیت قبل از عید خیلی هیجان انگیز است؛ هر چند که با آمدن عید بی مزه گی آغاز می شود. ولی خوب فعلا زمانِ هیجانش است. خوشحال هم هستم. دوست هایم دارند از بلادِ کفر می آیند. از فکر دیدنشان قند توی دلم آب می شود. البته مامان بزرگ و خاله و بچه هایش هم ایضا. سوغاتی و مهمانی و غیره هم راه می افتد.

امروز رفتم که آقا کیا را برسانم تا پیست. جاده اش زیبا بود. و پیست هم وسوسه کننده... خلاصه که شاید ترسم را کنار بگذارم و بروم اسکی یاد بگیرم.

هفته ی پیش یک کم حالم خوش نبود. ذهنم مشغول بود. چیزهایی می شنیدم که برایم یادآورِ خاطرات دردناکی بودند. خاطراتی که دارم از آن ها فرار می کنم. زندگی گذشته ام که سعی دارم الان طوری زندگی کنم که مطلقا هیچ مشابهتی با آن نداشته باشد. این یادآوری ها و تکرارها باعث شده بود کابوس هایم دوباره شروع بشوند. دوباره داشتم کشیده می شدم به باتلاقی که تقریبا تازه از تویش در آمده ام. کابوس ها که شروع شدند، با خودم گفتم: اوه اوه باید مواظب باشی و ... الان خوبم.

 

 
نویسنده: سرو - سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩

حضرت نامجو می فرمایند:

دل برِ طنّازه ی من

رید به آوازه ی من

امروز داشتم برای پریس می گفتم که دقیقا همچین بلایی سرم آمده بود. چند بار با این سوالِ بی جا مواجه شده بودم که: آیا......؟

بعد من انکار کنم و جواب بدهم که به جانِ عزیزت نه! -و این که آخر اصلا به کسی چه ربطی دارد- و آن ها هم باور نکنند. خلاصه از آن ها اصرار و از من انکار.

کلا وصف حال است و هر بار که این آهنگش را گوش می دهم-تقریبا روزی سه مرتبه کلِ آلبوم- یاد این ماجرا می افتم.

 

نویسنده: سرو - سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩

این نوشته فقط جهت ثبت در تاریخ است که اگر بیست، سی سال دیگر از این جا رد شدم و آرشیو را نگاه کردم، برایم یادآوری بشود.

دوشنبه 25 بهمن.... یک ساعت و چهل و پنج دقیقه!

این وبلاگ محلی است برای استراحت روانی
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :