لاطائلات گنگ خوابدیده
صفحات وبلاگ
 
نویسنده: سرو - پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠

گاهی کار از بیخ، از اصل مشکل دارد. یعنی یک طرف ِ کار چرخ ِ تراکتور برایش مناسب است و یک طرف ِ دیگر چرخ ِ این ماشین فسقلی ها که بچگیا روی فرش باهاش قان قان می کردیم. یا مثلا یک طرف با مثلث کار می کند و سمت دیگر با یک ذوزنقه ی قائم الزاویه یا حتی یک هزلولی! و خوب هیچ چیزی با این وضعیت نمی تواند حرکت کند. فرعیات تا حدی و اگر با اغماض در نظر بگیری، می شود یک کاریش کرد، ولی امان از وقتی که اصل قضیه بلنگد....

 
نویسنده: سرو - پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠

پیشه ی اهل نظر

دیدن و جان دادن است....

نویسنده: سرو - پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠

من چند بار عاشق شده ام؛ عالم عجیبی داره. یهویی و بی هوا اتفاق می افتد. تو انتخاب نمی کنی؛ چون اگر انتخاب کنی که دیگر اسمش عاشقی نمی شود، می شود خوش آمدن! که با عاشق شدن زمین تا آسمون توفیر داره. عاشق که شدی دیگر خودت را هم بکشی، نمی توانی حتی یک قدم منطقی برداری؛ تکه تکه هم که بکنی، باز هم نمی شود. عاشق که می شوی اولش خودت نمی فهمی چی شد. انگار یکی هلت داده باشد وسط معرکه. به هوش میای و می بینی میونِ گودی. چون وقتی هلت دادن، سرت خورده به زمین و بیهوش شدی بنابراین از ما وقع چیزی یادت نمیاد. و تازه اول ماجرا است. بیا و درستش کن. خوابت به هم می ریزد، سرگشته می شوی، میل به غذا خوردن نداری، زرد و لاغر و زار و نزار می شوی. گیج و گول فقط زنده ای، نه این که زندگی کنی.(دیگر زندگی برایت نمانده است). بعد به جایی می رسی که کاسه ی چوُ کنم -لهجه ی شمرونی- دستت می گیری. و گاهی در این گیر و دارِ چه کنم؟ چه کنم؟ دست به خود تخریبی هم می زنی. خود تخریبی یک جور خودکشی ِ غیر مستقیم و نکته انحرافی است. خلاصه می زنی روی دست هر چه عاشق در طول تاریخ است.

به دلایل عدیده ی گفته شده در بالا، من اعتقادم را به زندگی مستدامی که با عاشقی آغاز بشود، از دست داده ام. یعنی اصلا می ترسم از این که عاشق بشوم. بنابراین به خودم، دلم، عقلم، نمی دونم هر کی، اجازه نمی دهم وارد همچین حیطه هایی بشود. در آن وادی احساس امنیت نمی کنم. آن جا زیر پای ِ آدم سفت نیست. روی هوا که چه عرض کنم، توی کویر ماسه ی متحرک داری راه می روی. هیچ نشانی نمی توانی برای اطمینان خودت بگذاری چون کافی است یک باد بیاد تا این تپه ی ماسه ای از این سمتت برود به آن سمتت. راه را گم می کنی. ولی تا وقتی عاشق نشدی، افسارت دست خودت است. به مسائل تسلط داری، می توانی منطقی و سالم فکر کنی و راه درست را انتخاب کنی. حتی برای انتخاب آدمی که بخواهی باقی ِ عمرت را کنارش زندگی کنی....

بله.... من اعتقادم را از دست داده ام.

نویسنده: سرو - چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠

یک تختی هست -همانی که من و تربچه رویش خوابیده بودیم و در فیس بوک ازش رو نمایی شد- که من علاقه ی خاصی بهش دارم؛ حتی از تخت فعلی و تخت های قبلیم هم بیش تر دوستش دارم. این تخت تاریخچه ی طولانی ای دارد ولی از چند سال پیش در خانه ی قدیمی کوچه ی کاظمی، در اتاقی کنار اتاق من جا داشت. زمستان که می شد با این که من سید نیستم ولی اتاقم با زمهریر تفاوت خاصی نمی کرد. در نتیجه من کوچ می کردم به قشلاق در اتاق بغلی و در نتیجه این تخت می شد محل استراحت، تفریح، درس خواندن و.... من. اصولا اینقدر من دوستش داشتم که زیاد ترکش نمی کردم. لبه ی تخت تقریبا در شُرُف ِ افتادن از آن می خوابیدم و در طرف دیگر تمام کتاب ها، نوشت افزارها، ساعت، خرس و موبایلم جا می گرفتند. و آن جا دیگر برای من بهشت بود. برایم مثل یک جور پناه گاه بود. مثل یک آغوش. (اصولا من از این جور احساسات نسبت به اشیا ندارم؛ ولی این تخت یک چیز دیگری بود). و حتی تا الان هم این حس در موردش باقی مانده است. الان مدت هاست که دیگر در خانه ی دیگری است ولی هر بار که وارد آن جا می شوم، یک حسی من را به طرف آن تخت می کشاند. دوست دارم بروم و رویش دراز بکشم. انگار که بخواهم بروم و در پناهش قایم بشوم. افکار و اضطراب هایم را ازم می گیرد و دور می کند. این تخت به من آرامش می دهد. کاش می شد که مال من باشد...

نویسنده: سرو - دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠

آن شب قلبش با شدت هرچه تمام تر می زد؛ هر آن منتظر بود قلبش از سینه اش بزند بیرون و بیفتد روی پایش یا دهانش را باز کند و ببیند قلبش توی دهانش است. بعد برود و کنار یکی از این طرح های مکانیزه ی شهرداری نگه دارد، شیشه را بکشد پایین و با یک پرتاب 3 امتیازی، قلبش را بیندازد توی سطل آشغال.

دلش می خواست یک دیوار بلند و محکم پیدا کند وبرود با سرعت خودش را بکوبد به دیوار. یا برود خانه و یک چاقوی تیز بردارد و بیفتد به جان خودش. چنان ا بین دنده هایش چاقو را تا انتها فرو کند که ختی خودش هم از قدرتش متعجب بشود. نه یک با بلکه چندین و چند مرتبه.

یا حتی خودش را حلق آویز کند!

به او هم گفت...

نویسنده: سرو - چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٠

سیخ یکی از هم کلاسی های سابقم است. اسمش در واقع یک چیز دیگر است ولی یک بار استاد فارماکولوژی موقع حاضر غایب کردن، اشتباهی اسمش را خواند "سیخ"! و از آن به بعد بود که من حتی شماره اش را هم در موبایلم به اسم سیخ ذخیره کردم.

تقریبا 7 سال ارتباط خاصی با سیخ نداشتم؛ حتی شاید به زور هم سلامی به هم می کردیم. همیشه به نظرم سیخ از این بچه خر خوان های یک بعدی می آمد و من هم که اصلا از این جور آدم ها خوشم نمی آید. تا این که هر دو یک استاد راهنمای مشترک را برای پایان نامه مان انتخاب کردیم. و از آن جا بود که رابطه مان شروع شد. یعنی تقریبا با هم دوست شدیم.

سیخ خیلی حرف می زند و کلا حرف زدن هم با سیخ مثل درس جواب دادن می ماند. دائم یا دارد از خلاقیت ها و موفقیت هایش در عرصه ی درمان صحبت می کند یا از خنگی ملت اطرافش. کلا صحبتمان که طولانی می شود، می رود به سمت امتحان. ولی اگر این قسمت را نادیده بگیریم، در مجموع از خیلی از هم کلاسی هایم آدم بهتری است و صحبت باهاش لذت بخش است.

پ.ن: امروز هم برایم بقیه ی سریال دکتر هاوس را آوردنیشخند

90
نویسنده: سرو - چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٠

حافظ امسال چنین می فرمایند:

الا ای طوطی ِ گویای اسرار

مبادا خالیت شکر زمنقار

 

سرت سبز و دلت خوش باد جاوید

که خوش نقشی نمودی در خط یار

 

سخن سربسته گفتی با حریفان

خدا را زین معما پرده بردار

 

به روی ما زن از ساغر گلابی

که خواب آلوده ایم ای بخت بیدار

 

چه ره بو این که زد در پرده مطرب

که می رقصند با هم مست و هشیار

 

از آن افیون که ساقی در می افکند

حریفان را نه سر ماند و نه دستار

 

سکندر را نمی بخشند آبی

به زور و زر میسر نیست این کار

 

خرد هرچند نقد کاینات است

چه سنجد پیش عشق کیمیاکار

 

بیا و حال اهل درد بشنو

به لفظ اندک و معنی بسیار

 

به مستوران مگو اسرار مستی

حدیث جان مپرس از نقش دیوار

 

بت چینی عدوی دین و دل هاست

خداوندا دل و دینم نگه دار

 

به یمن دولت منصور شاهی

علم شد حافظ اند نظم اشعار

 

خداوندی به جان بندگان کرد

خداوندا ز آفاتش نگه دار

این وبلاگ محلی است برای استراحت روانی
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :