لاطائلات گنگ خوابدیده
صفحات وبلاگ
 
نویسنده: سرو - سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠

دنیا خیلی کوچیک تر از اونی است که فکر می کنین/ می کنیم!

 
نویسنده: سرو - شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠

صبح خانم حسن زاده از درمانگاه زنگ زد که خبر بدهد قاتل پیدا شده است. شوهر خاله اش بوده است. سر یک دعوای فامیلی بابای این بچه به باجناق معتادش سیلی زده بوده و او انتقام سیلی را با هم دستی کسان دیگری به وحشیانه ترین حالت ممکن از دختر 8 ساله ی خانواده می گیرد.

 
نویسنده: سرو - جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠

وقتی سرما می خورد پاهایش درد می گرفت؛ برای همین من شک کرده بودم به جوونایل روماتویید آرترایتیس یا نرمی استخوان. روزی که ویزیتش کردم از درد پا گریه می کرد. بچه ی لاغری بود.

همین سه روز پیش وقتی هر کدام از ما مشغول کارهای روزمره مان بودیم، این بچه چاقو خورده،احتمالا بهش تجاوز کرده اند، گردنش بریده شده  و در آخر هم سوزانده شده است. در زمین خالی ای درست کنار مدرسه اش...

...
نویسنده: سرو - شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠

ویزایم هنوز نیومده است ولی از امیر خواهش کردم یک قرار با بچه ها تنظیم کند. چرا؟ چون می ترسیدم، می ترسیدم وقت نکنم سر صبر ببینمشان، می ترسیدم اصلا نتوانم ببینمشان، می ترسیدم..

دیروز رفتیم کافه هنر، به جز رامک و سولماز همه بودند؛ الهام، سوسن، فائزه، زهرا، امیر و علی ت. چقدر خندیدیم، چقدر حرف زدیم و چقدر من شرمنده شان شدم به خصوص شرمنده ی آن پاکت سبز. و در تمام مدت بغضی بود که گلویم را فشار می داد؛ مثل ماهی ای که می خواهد از تُنگ بپرد بیرون. مثل پرنده ای که می خواهد پرواز کند.

اگر موقع خداحافظی اصرار داشتم که زودتر برویم به چند دلیل بود:

یکم این که ترس داشتم از ترکیدن بغض، از این که نتوانم جلوی سیل اشک هایم را بگیرم.

دوم این که هوا سرد بود؛ می ترسیدم سردتان بشود، می ترسیدم فائزه حالش خوب نشود..

سومین دلیل هم جهت انبساط خاطرتان: اون آقایی که پولوور قرمز پوشیده بود و اول توی کافه یک جای دیگه نشسته بود بعد جایش را عوض کرد و اومد روبروی میز ما نشست و هر وقت من سرم را بلند می کردم می دیدم زل زده به من، وقتی از در دستشویی آمدم بیرون، وایساده بود جلوی در و خواست که بهم تلفنشو بده! و بعد از این که ما جمع و جور کردیم و از کافه آمدیم بیرون اون هم پشت سر ما بیرون آمد. می ترسیدم بخواهد تا در خانه دنبالم راه بیفتد خنثی

نویسنده: سرو - جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠

هایده دارد می خواند؛ اینترنت عملا چند روزی است قطع است و فقط صفحه های سایت های داخلی باز می شوند. و احتمالا این روند حداقل تا اواسط هفته ی آینده هم ادامه خواهد داشت. این شد که دور خودم چرخیدم و چرخیدم و رسیدم به "ارسال مطلب جدید"! مدتی است چیزی ننوشته ام؛ نه این که ذهنم خالی باشد، نه اتفاقا این قدر پر است که نمی دانم از کجا شروع کنم.

از گفتن نظرم راجع به راهی که فائزه برای زندگی اش انتخاب کرده یا از این انتظار کشنده برای جواب ویزا یا از این که 10 روز دیگه باید آن جا باشم یا از این که هنوز خانه پیدا نکرده ام یا از این که اگر نشود، این جا چی کار کنم یا از این که به یک آدمی که تی شرتی با عکس میلو پوشیده، نمی توانم بگویم که فیلمت بد بود و چقدر با سین توی سینما خندیدیم یا از این که همین الان خانم هایده دارند می فرمایند: شانه  هایت را برای گریه کردن دوست دارم و من چقدر هوس سیگار کرده ام یا از تو که چند روزی است نیستی و من هر لحظه کظم غیظ می کنم تا کار نا پسندی! نکنم. یا از این که دائم به خودم تشر می زنم که جانم نه تنها شبیه رویا بود و شیرین بلکه مثل یک رویا که جایی در زندگی روزمره و واقعیت زمان بیداری ندارد، انتظاری از آن نداشته باش. یا از خیلی خیلی چیزهای دیگر...

نمی دانم از کجا شروع کنم..

نویسنده: سرو - یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠

هفته ی پیش با بر و بچ دوست داشتنی رفتیم تئاتر مشروطه بانو. جدای از این که سه ساعت و اندی طول کشید و به نظرم چندین دیالوگ اضافه بر سازمان داشت؛ اما نکات خیلی جالبی هم وجود داشت. یعنی به نظر من که کل تئاتر استعاره ای بود از وضعیت موجود مملکت. هر چند که در طول 2500 و اندی تاریخ کشور همیشه استبداد وجود داشته است و فقط مربوط به این دوره نیست. دیالوگ ها بسیار کنایی بود. و شخصیت ها می توانستند نمادی  از شخصیت های معاصر باشند. نقش بهزاد فراهانی می توانست نماد موسوی یا کروبی یا به طور کلی اصلاح طلبان باشد که علی رغم کارهای درست و غلط در ابتدای انقلاب، تصمیم به اعتراض به وضع موجود  گرفته اند و تلاش می کنند تا آن را تغییر دهند و خوب واضح و مبرهن است که علی رغم بگیر و ببندها دست از تلاش هم برنداشته اند. بانو هم مصداق مثلا کسانی بود که هنوز در عزم اصلاح طلبان تردید دارند و آن ها را هنوز به چشم یک عده جوان تندرو که از دیوار سفارت بالا می روند، نگاه می کنند.

و خوب در هر حال تئاتر مشروطه بانو به سه ساعت و اندی نشستن می ارزید.

نویسنده: سرو - پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠

می خواهم به آن  فکر نکنم،  می خواهم بشکنم این طلسم چند ساله را، پاره کنم این پیشانی نوشت را.

کنار شرابی که مزه اش یادآور مزه ی آن بطری کذایی است ولی آن رخوت گس و لذت بخش را ندارد حتی بعد از نوشیدن سه گیلاس، و کاسه ی انار، حافظ را باز می کنم و غزلش را مثل خنجری در چشمانم فرو می کند:

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند

وآن که این کار ندانست در انکار بماند

 

اگر از پرده برون شد دل ما عیب مکن

شکر ایزد که نه در پرده ی پندار بماند

 

صوفیان واستدند از گرو می همه رخت

دلق ما بود که در خانه ی خمار بماند

 

خرقه پوشان دگر مست گذشتند و گذشت

قصه ی ماست که در هر سر بازار بماند

 

هر می لعل کزان دست بلورین ستدیم

آب حسرت شد و در چشم گهر بار بماند

 

جز دل من کز ازل با به ابد عاشق رفت

جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند

 

گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس

شیوه ی او نشدش حاصل و بیمار بماند

 

از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر

یادگاری که درین گنبد دوار بماند

 

داشتم دلقی و صد عیب مرا می پوشید

خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند

 

بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد

که حدیثش همه جا در در و دیوار بماند

 

به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی

شد که باز آید و جاوید گرفتار بماند

نویسنده: سرو - سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠

دکتر الف.ف حرف می زند و من فقط تکان خوردن لب هایش را می بینم و چشمم به پنجره ی باز پشت سرش است. سرد است، خیلی سرد. می لرزم. دندان هایم به هم می خورد. نقطه، از نقطه استفاده کن! جمله ات را تمام کن. سردم است. می خواهم از این جا بروم. بگذار بروم، بگذار. به جای خون، جوهر آبی در رگ هایم است. ناخن ها و لب هایم آبی شده اند. بگذار بروم. جوهر به چشم هایم می رسد. همه جا تیره است. اشک می ریزم. اشکِ آبی.

مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
این وبلاگ محلی است برای استراحت روانی
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :