لاطائلات گنگ خوابدیده
صفحات وبلاگ
...
نویسنده: سرو - شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠

ویزایم هنوز نیومده است ولی از امیر خواهش کردم یک قرار با بچه ها تنظیم کند. چرا؟ چون می ترسیدم، می ترسیدم وقت نکنم سر صبر ببینمشان، می ترسیدم اصلا نتوانم ببینمشان، می ترسیدم..

دیروز رفتیم کافه هنر، به جز رامک و سولماز همه بودند؛ الهام، سوسن، فائزه، زهرا، امیر و علی ت. چقدر خندیدیم، چقدر حرف زدیم و چقدر من شرمنده شان شدم به خصوص شرمنده ی آن پاکت سبز. و در تمام مدت بغضی بود که گلویم را فشار می داد؛ مثل ماهی ای که می خواهد از تُنگ بپرد بیرون. مثل پرنده ای که می خواهد پرواز کند.

اگر موقع خداحافظی اصرار داشتم که زودتر برویم به چند دلیل بود:

یکم این که ترس داشتم از ترکیدن بغض، از این که نتوانم جلوی سیل اشک هایم را بگیرم.

دوم این که هوا سرد بود؛ می ترسیدم سردتان بشود، می ترسیدم فائزه حالش خوب نشود..

سومین دلیل هم جهت انبساط خاطرتان: اون آقایی که پولوور قرمز پوشیده بود و اول توی کافه یک جای دیگه نشسته بود بعد جایش را عوض کرد و اومد روبروی میز ما نشست و هر وقت من سرم را بلند می کردم می دیدم زل زده به من، وقتی از در دستشویی آمدم بیرون، وایساده بود جلوی در و خواست که بهم تلفنشو بده! و بعد از این که ما جمع و جور کردیم و از کافه آمدیم بیرون اون هم پشت سر ما بیرون آمد. می ترسیدم بخواهد تا در خانه دنبالم راه بیفتد خنثی

این وبلاگ محلی است برای استراحت روانی
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :