﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>لاطائلات گنگ خوابدیده</title>
    <description>yeksarv's description</description>
    <link>http://yeksarv.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>سرو</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sat, 28 Apr 2012 18:29:52 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>زاینده رود</title>
      <description>&lt;p&gt;از صبح که بیدار شدم به این فکر می کردم که چه کسی می تواند حس من را درک کند یا با من هم دردی که نه هم دلی کند اگر برایش بگویم که دی شب ساعت دو و نیم به وقت ایران به دوستی! اس ام اس حاوی یک بیت از سعدی می فرستی و او هم بیدار است و جوابت را می دهد که الان سی و سه پل کنار زاینده رود ام&amp;nbsp; و جایت خالی است و ادامه بدهد اینجا مرکز جهان است و من ام و زاینده رود. و برایت بگوید از کسانی که دارند آواز می خوانند " آتشی در سینه دارم جاودانی" و من خودم را در کنار زاینده رود تصور کنم و نسیمی که از سمت رود به صورتم می خورد و صدایی که می خواند " آتشی در سینه دارم جاودانی" .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هیچ کس این جا نمی توانست درک کند. هیچ کس..&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yeksarv.persianblog.ir/post/731</link>
      <author>سرو</author>
      <comments>http://yeksarv.persianblog.ir/comments/142002/9351644/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-142002.post-9351644</guid>
      <pubDate>Sat, 28 Apr 2012 18:29:52 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بهاریه</title>
      <description>&lt;p&gt;هیچ وقت این آدم های خارج نشین را که دائم غر می زدند که دلم برای ایران تنگ شده و اینجا بد و اخ است و فلان خوشم نیامده است. وقتی هم که آمدم به خودم قول دادم هیچ وقت از این حرف ها نزنم. الان هم می گویم این جا خیلی خیلی نکات خوب دارد. علی رغم این که کارهایم هنوز روی هوا است ولی تنش ندارم. برعکس وضعیتم در وطن. ولی باید اعتراف کنم دلم برای تهران تنگ شده. به خصوص اردیبهشت تهران. هوای ملایم، برگ های نوی سبز کم رنگ و شفاف. باران که می زند دیگر محشر می شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینجا بوی بهار نمیاد. هنوز بیرون که می روی باید کاپشن بپوشی و باد سرد گاهی از جا می کند تو را. و باران ریز و سرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هوای اردیبهشتم آرزوست.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yeksarv.persianblog.ir/post/730</link>
      <author>سرو</author>
      <comments>http://yeksarv.persianblog.ir/comments/142002/9330309/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-142002.post-9330309</guid>
      <pubDate>Tue, 24 Apr 2012 19:41:57 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تولد!</title>
      <description>&lt;p&gt;رفتم خونه دیدم بعد رفتم مانور نشستم اون بالا. منظره ی قله ی برفی و فواره و پرچم استان ژنو را داشتم که توی باد تکان می خورد و چایی با کیک خوردم و بغض کردم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yeksarv.persianblog.ir/post/729</link>
      <author>سرو</author>
      <comments>http://yeksarv.persianblog.ir/comments/142002/9296738/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-142002.post-9296738</guid>
      <pubDate>Wed, 18 Apr 2012 21:23:29 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ب.ک</title>
      <description>&lt;p&gt;هفته ی پیش بود که صبح زود پریدم. بالاخره پس از سال ها برنامه ریزی و دو سال انتظار. خداحافظی با خانواده مشکل نبود ولی امان از وداع با یاران. گریستم چون ابر در بهاران.&amp;nbsp; صندلی بین و من آقایی شبیه مهدی فخیم زاده خالی بود. وسوسه ی پرسیدن این که آیا فخیم زاده هست یا نه رهایم نمی کرد. هواپیما سرد بود نمی دانم شاید من منجمد بودم از ترک وطن. بالاخره به فرودگاه آمستردام رسیدم. فرصت زیادی نداشتم تا به هواپیمای بعدی برسم. افسر مدام سوال می پرسید. گذرنامه و ویزایم را با ذره بین نگاه کرد و در نهایت افسر دیگری را صدا زد و گذرنامه ی من را به دست او داد. او مودبانه گفت که 5 دقیقه منتظر بمانم و پاسپورتم را با خود برد. کم کم کسان دیگری هم به صف اضافه شدند؛ چینی، هندی، گینه ی بیسائو، پاکستانی، مکزیکی و ... . بعد از نیم ساعت معطلی و اضطراب، افسری بیرون آمد و نام من را خواند و پاسپورتم را پس داد. صف کنترل نهایی شلوغ بود. آقای پشت سر من چند دقیقه بود که پروازش را از دست داده بود ولی امیدوارانه منتظر بود. بالاخره صف ها و کنترل به پایان رسید و من در راهروهایی دراز و خالی می دویدم تا به هواپیما برسم. تقریبا جزو آخرین نفراتی بودم که سوار هواپیما شدم. این بار هواپیما گرم تر بود و از بالا هم می توانستم ابرهای پنبه ای، زمین های سبز، خانه های لی لی پوتی و گوسفندهای بی خیال را ببینم. منظره چشم نواز بود و من سر حال. بالاخره رسیدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک هفته گذشته و من حس می کنم دور ام، خیلی دور. انگار که سال ها گذشته باشد بلکه قرن ها. انگار که مرده باشم و دوباره پس از سال ها در مکانی دیگر متولد شده باشم. &lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yeksarv.persianblog.ir/post/728</link>
      <author>سرو</author>
      <comments>http://yeksarv.persianblog.ir/comments/142002/9238723/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-142002.post-9238723</guid>
      <pubDate>Sun, 08 Apr 2012 17:43:24 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بلاد کفر نامه ی 2</title>
      <description>&lt;p&gt;باد توی موهایم می پیچد. هوا آفتابی است و دریاچه از دور پیداست. بزها علف می خورند و بزغاله های تازه راه افتاده لنگر می اندازند و می دوند. خرگوش ها یله داده اند زیر آفتاب و من فکر می کنم در آستانه ی یک زندگی جدید ام.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yeksarv.persianblog.ir/post/727</link>
      <author>سرو</author>
      <comments>http://yeksarv.persianblog.ir/comments/142002/9227920/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-142002.post-9227920</guid>
      <pubDate>Fri, 06 Apr 2012 19:37:48 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بلاد کفر نامه</title>
      <description>&lt;p&gt;بالاخره...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yeksarv.persianblog.ir/post/726</link>
      <author>سرو</author>
      <comments>http://yeksarv.persianblog.ir/comments/142002/9200406/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-142002.post-9200406</guid>
      <pubDate>Sun, 01 Apr 2012 18:39:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شب، سکوت، کویر</title>
      <description>&lt;p&gt;همه می گویند آسمان کویر پر ستاره تر است؛ ولی من هرچه نگاه کردم بیشتر از آسمان تهران ستاره ندیدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید آن شب خورشید به مهمانی ماه رفته بود..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;*عنوان نام آلبومی از شجریان پدر است با آهنگ سازی کیهان کلهر&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yeksarv.persianblog.ir/post/725</link>
      <author>سرو</author>
      <comments>http://yeksarv.persianblog.ir/comments/142002/9128502/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-142002.post-9128502</guid>
      <pubDate>Fri, 16 Mar 2012 17:48:56 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>وارونگی</title>
      <description>&lt;p&gt;باید قاعدتا یک بلیت یک طرفه به مقصد ژنو می داشتم. برای همین با بچه ها خداحافظی کرده بودم. هیچ مشکلی هم به نظر نمی آمد وجود داشته باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما حالا یک بلیت رفت و برگشت به زاهدان روی میزم است. شنبه می روم زاهدان...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yeksarv.persianblog.ir/post/722</link>
      <author>سرو</author>
      <comments>http://yeksarv.persianblog.ir/comments/142002/9081858/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-142002.post-9081858</guid>
      <pubDate>Thu, 08 Mar 2012 19:14:38 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;دنیا خیلی کوچیک تر از اونی است که فکر می کنین/ می کنیم!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yeksarv.persianblog.ir/post/721</link>
      <author>سرو</author>
      <comments>http://yeksarv.persianblog.ir/comments/142002/9063036/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-142002.post-9063036</guid>
      <pubDate>Mon, 05 Mar 2012 22:27:44 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;صبح خانم حسن زاده از درمانگاه زنگ زد که خبر بدهد قاتل پیدا شده است. شوهر خاله اش بوده است. سر یک دعوای فامیلی بابای این بچه به باجناق معتادش سیلی زده بوده و او انتقام سیلی را با هم دستی کسان دیگری به وحشیانه ترین حالت ممکن از دختر 8 ساله ی خانواده می گیرد.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://yeksarv.persianblog.ir/post/720</link>
      <author>سرو</author>
      <comments>http://yeksarv.persianblog.ir/comments/142002/9048032/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-142002.post-9048032</guid>
      <pubDate>Sat, 03 Mar 2012 19:46:07 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
